خرید بک لینک

مملکتی که در آن وزیر استیضاح شده ادوار گذشته اش را تایید صلاحیت می کند هیچ چیز در آن به میزان مشارکت مردم مهم نیست. محرومانش از قبل محروم تر و اغنیایش هر روز غنی تر می شود. چه می توان گفت؟!

خداحافظ اقتدار دو و نیم ساله و سلام بر ذلت هشت ساله!!

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 1:26

تصمیم گرفته ام بعضی حرف ها را که با تاج سر در میان می گذاشتم دیگر به او نگویم. نه برای این که دیگر او را محرم نمی دانم. نه!! فقط به این دلیل که حرف هایم اعصابش را بهم می ریزد. نمی دانید که چقدر همسایه پایینی ام عوضی است و چقدر قصد اذیت و آزار مرا دارد!! اصلا نمی فهمم چرا یک انسان باید این حجم از آزار و خدانشناسی را داشته باشد؟! مثلا همین امروز، الکی آسانسور را می فرستد طبقه آخر، ولی خودش تشریفش را برده بیرون! فقط می خواهد حس کنجکاوی ام را تحریک کند ولی کور خوانده است. من هیچ علاقه ای به کارهایش ندارم. همین که در این چند ماه گذشته متوجه شده ام چقدر عوضی است و از او دوری کرده ام برایم کافی است!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 1:26

چند شب پیش، در یکی از محله های پررفت و آمد شهر، منتظر روشن شدن چراغ سبز بودیم که ناگهان ...  صدای جیغ و فریاد خانم جوانی توجه همه را جلب کرد. سر را چرخاندم ببینم صدا از کیست و بر سر چیست. زن جوان مدام می گفت: "با دختر من چیکار داری؟! چرا توهین می کنی؟! به تو چه مربوطه؟!" ماجرا خیلی روشن بود. خانم و آقایی با ظاهر مذهبی درون یک ماشین متداول در حال امر به معروف و نهی از منکر، آن هم از توی ماشین و پشت شیشه بودند!! این که با کار این دو نفر موافق نیستم یک سوی ماجرا است که نمی خواهم در مورد آن صحبت کنم. مطلبی که می خواهم بگویم راجع به حجب و حیای زنانه و احترام به بزرگ تر است. شاید من هم جای آن خانم جوان بودم عصبانی می شدم. که اصلا به یک مرد غریبه پا به سن گذاشته چه ربطی دارد دخترک کمی از موهایش از روسری زده بیرون ولی باید این را هم در نظر گرفت که هوچی بازی کار یک زن باشخصیت و با وقاز نیست. چطور یک زن به خود اجازه می دهد بعد از این ماجرا، آن داد و هوار را راه بیندازد و مدام خودش توهین کند!! و لباس خود را باز و بازتر کند که چی؟!! که دوست دارم و به تو چه و بیشتر از این کارها می کنم و دختر خودم است و فلان و بهمان. نه!! این هم اشتباه است. می توانست خیلی آرام و با طمئنینه بگوید من صلاح دخترم را بهتر از شما می دانم. لطفا دخالت نکنید. این هوچی بازی فقط و فقط شخصیت یک زن را زیر علامت سوال بزرگی می برد! همین! چیزی به زن اضافه نکرد هیچ، خیلی چیزها را هم از او گرفت. حجب. حیا. وقار و از همه مهم تر به دخترش یاد داد که چگونه باید با بزرگ تر هر چند غریبه برخورد کند. این رفتار اول از همه حس احترام به هم نوع حتی با ظاهر و تیپ متفاوت را از دختر این خانم از بین برده است. به نظر من حتی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 1:26

من فقط دو سوال مهم دارم:

اول این که چرا برخی ها تمایل دارند با رای به جناب پزشکیان دوره تاریک پرزیدنت روحانی دوباره تکرار شود و هشت سال بدبختی پیش رو داشته باشیم؟!!

و دوم این که فردا چه خواهیم کرد که تقلب مفتضحانه چند ماه پیش مجلس و خبرگان دوباره تکرار نشود؟!!

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 22:05

درست دوازده سال می گذرد. دوازده سال ولی هنوز داغش تازه است. اصلا چه کسی برای اولین بار گفته است زمان حلال مشکلات است؟! چه کسی گفته است زمان داغ را سرد می کند؟! زخم را کهنه؟! پس چرا داغ من سرد نمی شود؟! پس چرا زخمم هنوز باز است؟! آه ... این آه را چطور بنویسم تا سوزشش را حس کنید؟! این آه را چطور خواهید خواند که داغی اش تا مغز استخوان تان برود؟! دوازده سال گذشته است و من هنوز فراموش نکرده ام!! میچکا هنوز هم حسرت می خورد. آه و صدها آه ... چرا فراموش نمی شوی کنکور ریاضی و فیزیک؟!! چرا فراموش نمی شوی هشتم تیرماه سال هزار و سیصد و نود و یک؟! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 22:05

تازه داشت وضع مان بهتر می شد. تازه داشت عدالت و آرامش به خانه هامان باز می گشت. تو ای شهید حمهور! قدرت را نمی دانستیم. تو به همه ما ثابت کردی هنوز هم می توان معجزه را با چشم دید. هشتمین رئیس جمهور ایران، پا در رکاب نوکری امام هشتم، در شب تولد امام هشتم به شهادت می رسد. چطور می توان چنین معجزه ای را دید و باور نکرد؟!! راهت ادامه دار و یادت در دل هامان جاویدان ای مرد خستگی ناپذیر میدان های سخت.

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 19:12

کاش مردان می دانستند که غرولند زنان حکم غرغر ندارد. آن ها تنها، کسی را برای درد و دل کردن نیافتند. کاش مردان در آغوش کشیدن می آموختند. آن زمان که در خانه پدری شان، با دوست کودکی شان بازی می کردند، می بایست از مادرشان به آغوش کشیدن را می آموختند تا در جوانی آغوشی برای زنان شان باشند. کاش مردان به جای خیره شدن به در و دیوار اشک های زنان شان را پاک می کردند. کاش مادران گذشته کمی، تنها کمی بیشتر برای تربیت پسران شان وقت می گذاشتند. کاش و ای کاش. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: سه شنبه 1 خرداد 1403 ساعت: 13:58

من همان دخترک قوی سال های دور هستم. همان دخترکی که خودش روی پای خودش می ایستاد. دخترکی که خودش با دست خودش گلیمش را از آب در می آورد. من همانم اما کمی مسن تر. اجازه نخواهم داد مورد حمله قرار گیرم. حمله خواهان و بدخواهان. فرقی نمی کند دوست باشد یا دشمن. آشنا باشد یا غریبه. اجازه نخواهم داد قضاوت شوم. اجازه نخواهم داد بازخواست شوم. اجازه نخواهم داد. پناه خواهم گرفت. پناه خواهم گرفت و خویش را از گزند بلاها دور خواهم کرد. پناه می برم به تو ای خداوندگار مهربانم. دستم را رها مکن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 18:08

تمام دلخوشی این روزهایم همین است. که جای شماها از جای ماها بهتر است. که شماها در آن جا در حال عیش و نوش هستید ولی ما این جا در حال جان کندنیم. اصلا مگر می شود دنیای به آن زیبایی را با این لجنزاری که ما در آن گیر کرده ایم مقایسه کرد؟! بمیرم برای تک تک تان. بمیرم برای مظلومیت تان. برای شکم گرسنه و لب تشنه تان. اصلا چرا هنوز زنده ایم؟! چطور زجه هاتان را دیده ایم و تاب آورده ایم؟! چطوز با دیدن مرگ دلخراش تان به هزار قسمت تقسیم نشده ایم؟! چطور؟! بمیرم برای تک تک تان. بمیرم که کاری از دستم برنمی آید کودکان مظلوم فلسطین. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1403 ساعت: 21:02

و منی که از افسردگی مزمنم رنج میبرم. هیچ کس نمی داند و هیچ کس نمیفهمد که من از درون متلاشی شده ام. دیگر هیچ چیزی نمیتواند شادم کند جز اتفاقات محال. آه زندگی چندشناک. آه از تو. تو با من چه کردی؟! چرا مدام به کاری وارد میشوم که در آن شکست خواهم خورد؟! من میخندم، قهقهه میزنم، همه را میخندانم، قهقهه همه را درمی آورم ولی از درون اشک میریزم. از درون زار میزنم. از درون متلاشیام. متلاشی. آه ای زندگی چندشناک. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1403 ساعت: 21:02

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1402 ساعت: 1:08

این که زخم کهنه دوباره سر باز کرده است، گذشته هر لحظه برایم مرور می شود، حرف ها، نگاه ها، رفتارها با جزئیات تمام شان بعد از گذشت این همه سال به خاطر می آورم، با خودم حرف زدن ها زیاده شده، کلنجارها، اشک ها سرازیر می شود، غصه ها، آه ... آه ... آه از غصه ها، فکر و خیال زیاده شده، تجسم ها، آه ... آه ... آه از تجسم ها، تجسم آینده ترسناک پس مغز مریضم، این که این چند هفته گذشته همه چیز تاریک، سرد، دهشتناک است، این که زخم کهنه دوباره سرباز کرده است، همه این ها به همراه غم بزرگ ناشناخته ای درون قلبم نشانه آن است که من دوباره افسرده شده ام. اصلا دلم نمی خواهد آن روزهای وحشتناک بعد از جواب کنکور برایم تکرار شود. خدایم به داد برسد. خدایم به داد برسد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1402 ساعت: 1:08

از زبان تان مراقبت کنید. زبان همان شمشیر دولبه معروف است. قلب ها را از ته می شکند. همزمان که از زبان تان مراقبت می کنید از حرف ها و کارهای زشت اطرافیان تان نیز بگذرید. نبینید. با این کار هم خودتان را راحت کنید و هم لج بدخواه تان را بیشتر دربیاورید. به زندگی مردم کاری نداشته باشید. داشته ها و نداشته هاشان را چرتکه نزنید. حسود زندگی مردم نباشید. سرگرم داشته ها و در تلاش برای رسیدن به نداشته های خودتان باشید. شما نمی دانید میچکایی که با کسی کاری ندارد و زندگی خود را می کند و خیر دیگران را می خواهد با همین شرایط چقدر از اطرافیانش رنجیده است. دو سه ماهی می شود که اعصابی برایش نمانده است. تهمت هایی بهش زده شده است. توهین هایی که شنیده است. اصلا نمی دانید این دو سه ماه چقدر زندگی اش جهنم شده است. فقط و فقط برای باریک بینی و توهم و تهمت و توهین همسایه پایینی اش!! اصلا اگر بخواهم برای تان تعریف کنم سرتان سوت می کشد ولی میچکا بیکار نیست و کلی اهداف نرسیده دارد و می خواهد با آرامش به زندگی اش ادامه دهد. برای همین است که بی خیال احمق بودن بعضی ها می شود و همه دیده ها و شنیده ها را همانند گذشته پشت گوش می اندازد و به بزرگ منشی خودش ادامه می دهد. در همین حین شما هم مراقب زبان تان باشید و نصیحت های میچکا را جدی بگیرید که خیر دنیا و آخرت است. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 17:51

شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 17:51

مجتبی شکوری در یک جایی می گوید: "بعضی وقت ها ما آدم ها اون قدر دنبال ترین های زندگی می گردیم که زندگی داشته مون رو از یاد می بریم." مثال این حرف هم می تواند شخص بنده باشم. از سال های پیش تا به الان فقط دویده ام. بدون آن که از زندگی داشته ام لذت برده باشم. بدون آن که به داشته هایم اندیشیده باشم. که من چقدر از هر جهت غنی هستم اما تنها نبودها و کاستی ها به چشمم می آمد. منی که تن سلامت این سال هایم می توانست تنها و تنها دلیل شاکر بودن و خرسندی ام باشد.  بعد در ادامه می گوید: "من بعضی وقت ها میرم تو قبرستون، تو گور می خوابم و آخرین تصویری که یک مرده می بینه رو تماشا می کنم. بعد با خودم فکر می کنم که اون لحظه عزیزانم در حالی هستن. آخرین بار همسرم نیلوفر رو تصور کردم که چقدر ناراحته. همین لحظه ار تو گور پریدم بیرون. مثل اینکه برق سه فاز منو گرفته باشه. دلیل من برای زندگی کردن همین قدر ساده است. همسرم. اگه تو اون قبر و تو اون شرایط دلیل برای بیرون پریدن از قبر نداشته باشیم مرده ایم، لباسی که تن مون هست کفن مونه ... ." چقدر با این حرف ها گریه کرده ام، چقدر با جمله آخرش اشک ریخته ام، ... بماند. من این همه دلیل برای زیستن داشته ام و هیچ وقت به آن ها نیندیشیده ام!! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ساناز زارعیان تاريخ: دوشنبه 4 دی 1402 ساعت: 18:58

صفحه بندی