قاطع در عین ادب - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:40
فرقی نمی کند زیر دِین کسی باشی یا نه. هر کجا که بودید و در هر زمان اختیار زندگی خود را خودتان داشته باشید. نه این که کله شق و یک دنده باشید! نه! از دیگران مشورت بگیرید، به بزرگ ترهایتان احترام بگذارید
هر روز بدتر از دیروز - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:40
دلم نیامد متن زیر را ثبت نکنم! متن زیر باید در روز عاشورا ثبت می شد که به دلیل کلنجار رفتن با خودم یک هفته دیرتر و در این روز ثبت می شود: جهانگیر الماسی، همانی که بازی در فیلم "پس از باران" او را به ا
دخترعمو جان! مراقب خودت باش :* - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:40
هفدهم آذر سال نود و چهار بود. عمو با خانوادهاش مهمان خانه آقای پدر شدند. اولش قرار بود چند ماهی مزاحم شوند ولی آن قدر خانه ساختن خرج دارد که سه چهار سال بیشتر طول کشید. بعد از سه چهار سال، در بیست و هفتم شهریور نود و هشت، اسبابکشی شان تمام شد و رهسپار آشیانه جدید شدند. خدا پشت و پناهشان باشد.
محمد_پارسای_من 5 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:40
پسرم هشتاد و سه روزه شده است. کلی کارهای جدید یاد گرفته است. در هفتاد و هشت روزگی، هنگامی که در آغوش آقای پدرش بود به تبلیغات کودکانه تلویزیون خیره شد. قهقهه که خوراک هر روزش است. کمی بیشتر از قبل گرد
بشتابید. بشتابید. - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:40
به نام پروردگار زیبایی ها آپدیت شد.
محمد_پارسای_من 6 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:40
مامان جانم! دو روز از سه ماهگی ات گذشته و من دلم می خواهد سیصد ساله شوی. سیصد ساله شوی و من آن روزها را ببینم. راه رفتنت را، غذا خوردنت را، کار کردنت را، ... یک کلام زندگی کردنت را. من هم مدام دورت بگ
که نمی شود ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:40
گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود ... گاهی نمی شود ... که نمی شود ... که نمی شود ...
محمد_پارسای_من 7 - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:40
مامان جانم! این که شما را صدا می کنم رویت را برمی گردانی و محکم تر از قبل به خاله مهربانت می چسبی، جدای این که حس حسودی ام را بر می انگیزی قند توی دلم آب می کنی. یا وقتی متوجه می شوی من می خواهم تنهایت بگذارم، جقجقه ات را رها می کنی و خودت را به بالا می کشی غرق در حیرت می شوم که شما از کجا فهمیده ای...
ای مهربان ترین مهربانان ... - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:40
دلت ویلا می خواهد کنار دریا می خواهد، دلت ماشین شاسی بلند می خواهد، سفر خارج، انگشتری با جواهر چند قیراطی می خواهد، دلت دانشگاه فلان، کار آن چنان، خانه بهمان می خواهد، دلت می خواهد وقتی از مدرسه به خا
حیای از دست رفته! - تاریخ: 1398/3/28 ساعت: 16:36
یک سری حرف و حدیث هست که آدم تا با چشم خود نبیند نمی تواند باورش کند. یعنی هیچ رقم توی مخ آدم نمی گنجد. وقتی هم که با چشمان خودش می بیند باز هم باورش نمی شود. مگر می شود ساعت یازده شب دختری با پسری که هیچگاه او را ندیده قرار بگذارد، همدیگر را با نشانی و کلی زحمت پیدا کنند، بعد از این وصال شیرین از ه...
نامه ای به یک ناشناس - تاریخ: 1398/3/28 ساعت: 16:36
عزیزم! نمی دانم کیستی و نامت چیست. مهم هم نیست. هر که هستی باش. شاید مثل تو زیاد باشد. آشوبی و این آشوب سردرگمی در دوراهی عشق و عقل است. می دانم چقدر سخت است. من هم همانند تو دوراهی زیادی در زندگی ام
الهی که خبر سلامتیات را بدهم ... - تاریخ: 1398/3/28 ساعت: 16:36
مامانخانم مریض شده است. آن هم معلوم نیست دقیقا چه مرضی است. لطف کنید برایش دعا کنید. میچکا بدون مامانخانمش غمگینترین است. غمگینترین ...
دختری یا پسر؟ - تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 21:20
مامان جانم! تا ساعاتی دیگر معلوم خواهد شد که پسری به دنیا می آید که دنیای میچکا و تاج سرش را دگرگون خواهد کرد یا دختری. آن لحظه می دانی چه لحظه ای است؟! آن لحظه، لحظه ای است که از شوق دانستن تو تمام شهر را برایت با پای پیاده خواهم دوید. تمام شهر را برایت زیر و رو خواهم کرد. تمام شهر را خواهم فتح کرد...
پسرکم ... پسر جانکم ... - تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 21:20
بر میچکا .. بر تاج سرش .. بر آقای پدرش .. بر مامان خانمش .. بر عزیز دلش .. بر عزیز دل کوچکترش .. بر خانواده تاج سرش .. بر همه ی کسانی که خبر آمدنت خوش حال شان کرد .. بر همه .. بر همه مبارک باشد این گل پسر .. این قند و عسل .. این شیر و شکر .. این طلا طلا .. این بلا بلا .. این ناز و ادا .. این ناز و ا...
سیاستِ ضد مردمی - تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 21:20
عوضی تر از این پرزیدنت، ایران به خودش پرزیدنتی ندیده است. دلیل تمامی قاچاق ها، از خوردنی گرفته تا کشیدنی را ارزانی می داند! یعنی اگر مردم همین میزان اندکی که دست شان به دهان شان می رسد هم نرسد دیگر قا
عروس زیبایم - تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 21:20
عزیز دلم دارد عروس می شود. قند در دلم آب می شود. مدام قربان صرقه اش می روم. می دانید چیست؟ یک خوش حالی عجیبی است که عزیز دل آدم عروس شود. اصلا دلم یکجور دیگری می زند. درست است که دختر آدم را مردم با خ
آقاجان - تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 21:20
بزرگِ خاندان، همانی که پای چپش را پانزده سال پیش تصادف ناکار کرد، همانی که سیاست داشت، ابهت داشت، تدبیر داشت و کلی ترسناک بود، همانی که بودنش با نبودنش فرق داشت، همانی که دلیل دور هم جمع شدنمان بود در اولین روز از سال جدید تنهایمان گذاشت و رفت. دلم با رفتنش رفت.
مادرم! من برایت شکستم. - تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 21:20
ماشین گشت جلوی ما بود. وسط خیابان ایستاده بود و راه نمی رفت. دلیلش هم مشخص نبود. حتما دختر نیمه عریانی را یافته بود اما ... اما در کمال ناباوری دیدم که مرد درازی ترازوی کوچکی در دست، در ماشین نشست رفت
صبح عید ... صبح غم انگیز. - تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 21:20
بعد از مدت ها یک مانتوی روشن دوخته بودم. به رنگ نارنجی. روی آستین هایش پولک و منجق و ملیله کاشتم. پزش را شب قبل در خانه آقای پدر مقابل چشمان عضو جدید خانواده، یعنی داماد کوچک تر داده بودم. آقای پدر به
راست یا دروغ؟! - تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 21:20
راست یا دروغش را نمی دانم ولی می گویند که روز اول ماه رمضان همانی بوده که تقویم همه ما آن را نشان می دهد. اما چرا اولین روز ماه خدا را آخرین روز شعبان نامیده اند؟! ای وای از حرف هایی که می شنویم. که ف